تبلیغات
دانلود رمان - دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری

دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری

چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 10 و 35 دقیقه و 26 ثانیهنویسنده : mina

 

 

دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری

داستان عشق دو خواهر بسیار زیبا به نامهای هلنا و آلاله به دامون و آشور است که الاله و آشور نامزد میشن و عشقشون به ثمر میرسه ولی دامون و هلنا با تعصب بیخود خانواده دامون به جدائی و رسوایی میانجامد و بعد از چهار سال دست تقدیر آنها را…

 

منبع : سایت نود هشتیا

دانلود فایل جار

 

 

دانلود فایل پی دی اف


برچسب ها: دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری ، دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری براموبایل ، دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری براكامپیوتر ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت 02 و 34 دقیقه و 06 ثانیه

 
دوشنبه 12 تیر 1396 ساعت 01 و 30 دقیقه و 05 ثانیه
These are actually great ideas in about blogging. You have touched some pleasant factors here.

Any way keep up wrinting.
سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 21 و 57 دقیقه و 15 ثانیه
I drop a leave a response when I especially enjoy a article on a site
or I have something to valuable to contribute to the conversation.
Usually it is triggered by the fire communicated in the article I browsed.
And on this post دانلود رمان - دانلود رمان غروبهای غریب نوشته مژگان مظفری.
I was excited enough to leave a thought :) I do have 2 questions
for you if it's allright. Is it just me or do a few of the responses come across as if they
are coming from brain dead folks? :-P And, if you are writing on additional sites, I would like to
follow everything new you have to post. Could you list every
one of your shared sites like your Facebook page,
twitter feed, or linkedin profile?
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت 03 و 38 دقیقه و 32 ثانیه
It is not my first time to pay a quick visit
this web site, i am visiting this web page dailly and obtain good facts from here all the time.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 09 و 41 دقیقه و 40 ثانیه
You can definitely see your enthusiasm in the paintings you
write. The arena hopes for more passionate writers such as you who are not afraid to mention how they believe.

At all times follow your heart.
سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 08 و 05 دقیقه و 07 ثانیه
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News. Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
شنبه 12 فروردین 1396 ساعت 10 و 35 دقیقه و 26 ثانیه
With havin so much content and articles do you ever run into any issues of plagorism or copyright violation?
My website has a lot of exclusive content I've either created myself or outsourced
but it appears a lot of it is popping it up all over the internet without my authorization. Do you know any techniques to help prevent content from being stolen? I'd
really appreciate it.
جمعه 11 فروردین 1396 ساعت 20 و 35 دقیقه و 59 ثانیه
Hi to every body, it's my first go to see of this blog; this web site includes remarkable and truly good
material in support of visitors.
چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت 14 و 43 دقیقه و 40 ثانیه
سلام خسته نباشید بابت سایت خوبتون متشکرم.....
Kimia.r عزیز اسم این رمان سهم من از زندگی هستش....
یکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت 00 و 37 دقیقه و 00 ثانیه
سلام
من یه رمان خوندم خیلى قشنگ بود شخصیت هاى اصلیش هم یك دختر و پسر بودن اسم دختر یاس(یا همون یاسمین) و پسره هم یه برادر داشت كه اسم این ٢تا برادر رامبد و باربد بود ولى یادم نمى یاد اسم پسر اصلیه كودوم بودچشم هاى دختر ابى پر رنگ بود كه به خاطر گذشتش لنز قهوه اى مى زاشت چشم هاش رنگ عموش بود و پدر و مادرش هم قبلا مرده بودن و اون هم كه با عموش این ها زندگى مى كرد و پسر عموش دوستش داشت و مى خواست با اون ازدواج كنه عمو هم به خاطر ثروت دختر از این كه اون دوتا وسلط كنن رازى بود ولى دختره نمى خواست و سر سفره عقد گفت نه و پسر عموش هم رفت(نه براى همیشه) عموش هم اون رو از خونه بیرون كرد پسره(همون باربد یا رامبد) هم به خاطر اتفاقات گذشتش از خانواده اش ترد شده بود و معتاد طزریقى بود كه حالا اخر سر این دوتا(یاس و رامبد یا باربد) با هم ازدواج مى كنن
این دوتا هم باهم این طورى اشنا مى شن كه پسره كه تنها زندگى مى كرد و نیاز به یه مستخدم داشت یه اگهى تو روزنامه مى ده دختره هم دانشگاهش تموم شده بود و دیگه تو خواب گاه بهش جا نمى دادند وقتى اگهى رو مى بینه قبول مى كنه و اونجا شروع به كار و زندگى مى كنه و این طورى با هم اشنا مى شن
ولى حالا من اسم این رمان رو یادم نمى اید اگر اسمش رو بگید خیلى ممنونتون مى شم مینا خانوم اخه خیلى وقته كه دنبالش مى گردم ولى خب اسمش رو نمى دونستم براى همین پیداش نمى كردم هم اسمش رو اگه مى شه بگید هم این كه اگر رمان تو وبلاگ هم است بگید هم اگر نیست قرار بدید اگر ندارید و نمى تونید قرار بدید حتما حتما اسمش رو بگید ممنون به خاطر وبلاگ زیبا تون امیدوارم موفق باشید باز هم ممنون
امیر حافظ
نمیدونم من.

دوستان اگه اطلاع دارن جواب ایشون بدن
شرمنده که نمیدونستم
پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت 15 و 44 دقیقه و 39 ثانیه
سلام. ببخشید می خواستم بپرسم رمان گناه نابخشودنی رو کجا می تونم پیدا کنم خیلی وقته دنبالشمممنون می شم کمکم کنید
امیر حافظ
نمیدونم بخدا
حالا بپرسم بود چشم میگم یا میزارم
دوشنبه 30 دی 1392 ساعت 20 و 37 دقیقه و 34 ثانیه
salam
damet dag bahal booood dastanesh
امیر حافظ
سلام خودت بحال..چاکریم سلام خودت بحال..چاکریم
دست مینا درد نکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر